مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی: کروبر و پارسونز/یکشنبه, 03 بهمن 1395، محسن حجاریان – موزه موسیقی ایران

وبلاگ

مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی: کروبر و پارسونز/یکشنبه, 03 بهمن 1395، محسن حجاریان

Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins.

مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی: کروبر و پارسونز

محسن حجاریان 

مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی – کروبر و پارسونز – برگردان محسن حجاریان
یادداشت مترجم –  با درگذشت فرانس بواس (١٩٤٢-١٨٥٨) و واگذاری اتوریته انسان شناسی به الفرد کروبر و با رشد جامعه شناسی در آمریکا و بالا گرفتن جایگاه تالکوت پارسونز به عنوان اتوریته این رشته، نهاد آکادمیک آمریکا در شناخت حدود و ثغور تعریف فرهنگ در دو رشته انسان شناسی و جامعه شناسی با تنش های چند جانبه رو به رو شد٠ سازمان “اف بی آی” در سال ١٩٥٨ از کروبر و پاسونز خواست تا مطلبی مشترک در تفکیک مفهوم فرهنگ در دو رشته انسان شناسی و جامعه شناسی بنویسند تا به اصطلاح به پاره ای از سر در گمی ها پاسخ داده باشند٠ آنچه در زیر ملاحظه می شود همان نوشته مشترک کروبر و پارسونز با عنوان “مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی” است و با این که از نظر علمی نکته ی درخور توجهی ندارد، با این حال،‌ شاید از دید تاریخ شناسی این دو رشته درخور توجه باشد٠ نوشته مشترک این دو تن تاثیری بر شناخت و تفکیک مفهوم فرهنگ در دو رشته انسان شناسی و جامعه شناسی نداشت. اگر چه کم و بیش کسانی (آستین تورک ١٩٦٢) در صدد پاسخ گویی و نقد این نوشته برآمدند، ولی انسان شناسان از جنبه های متفاوت تعاریف خود را ارائه دادند (به طور نمونه،‌ مقاله لزلی وایت با عنوان “مفهوم فرهنگ”، امریکن انتروپولوژیست ١٩٥٩). در زیر نوشته مشترک کروبر و پارسونز را می آوریم و در پی آن اشاره کوتاهی هم به نوشته آستین تورک خواهیم داشت.

مفاهیم فرهنگ و سیستم اجتماعی
به نظر می رسد به اندازه كافی در میان انسان شناسان و جامعه شناسان از برداشت مفاهیم فرهنگ و جامعه (یا سیستم اجتماعی) سردرگمی وجود دارد. فقدان توافق تا این زمان در میان این دو دسته موجب گیجی از معنی این مفهوم شده و به نادرستی استنتاج های متعددی پیرامون آن ارائه شده است؛ از این روی، مهمتر از همه، چنین فقدانی موجب بازدارندگی پیشرفت تئوری در روابط این دو رشته شده است. هنوز انسان شناسان و جامعه شناسانی هستند كه به نیاز شناخت در اختلاف این نكته كه تمام رفتار اجتماعی فرهنگی انسان در آن واحد درگیر جنبه های فرهنگی و اجتماعی است، پی نبرده اند. با این حال، هنگامی كه آنان این اختلاف را تشخیص داده، گرایش برتر خود را  به جانب سمتی كه منافع بیشتر خود را در آن می بینند، ابراز می كنند. جامعه شناسان تمایل دارند تا پیشرفت تمامی سیستم های فرهنگی را به مثابه چیزی كه به طور خود به خودی یا رویان از درون سیستم های اجتماعی بیرون آمده اند، ببینند. انسان شناسان بیشتر بر نگاه كلیتی تكیه می كنند و از این روی غالباً با تمامی سیستم فرهنگ درگیر می شوند و سپس كوشش می كنند تا اجزاء ساختار جامعه را زیر عنوان بخش هایی از فرهنگ رده بندی كنند (شاید از این روی باشد كه “انسان شناسی اجتماعی” راه خود را از درون انسان شناسی جدا كرده و برداشت های جامعه شناسانه را ترجیح می دهد).
هدف ما از ارائه این بیانیه مشترك، تا جائی كه به تقدم روش شناسانه مربوط می شود، این است که بگوئیم كه هر دو برداشت  نسبت به یكدیگر حالتی تقدمی دارند و از این روی، امروزه از دیدگاه دانش فاقد اعتبارند. جدا ساختن فرهنگ از جنبه های اجتماعی را نمی توان در دسته بندی مشخص و تجربی همه پدیده ها جای داد. آنها سیستم های مجزایی هستند كه از [یك منبع ] منتزع شده یا انتخابی از دو گونه اختلاف قیاسی می باشند كه یك پدیده مشخص را تشكیل می دهند. اظهار نظرهایی كه درباره روابط درونی الگوی فرهنگ بیان می شود، در اصل اظهار نظرهایی است كه با نگاه متفاوت به درون روابط همان سیستم اجتماعی صورت گرفته است. هیچ یك را به طور مستقیم نمی توان به مقوله دیگری تقلیل داد؛ باید گفت كه، نظام روابط درونی در داخل هركدام مستقل از دیگری است. توجه دقیق نسبت به این استقلال هرکدام، به طور فزاینده ای توان دقت در تحلیل را افزایش می دهد. روی هم رفته، باید به طور پیگیرانه بدون تعصب، دربرابر پرسشی كه كدام یك “اهمیت بیشتر” یا “درستر” یا ” اساسی تر” را دارند، و اگر پرسش ها دارای معانی مهمی هستند، پژوهش خود به كار گیریم.
البته دو جریان مستمر، با تفاوت های تحلیلی، كه موجب ازدیاد این دقت تحلیل گردیده اند را می توان به طور تاریخی پیگیری كرد.  چنین میتوان گفت كه، اولین تفاوت، مسئله تقسیم بندی بین ذهن– ماده است، كه به طور گسترده در راستای اختلاف توارث- محیط زیست، هم وجود دارد. دست كم، در كشورهای انگلیسی زبان، مهمترین ارجاع به سوی اندیشه تفكر زیست شناسی را می توان در میان نسلی از دنباله روان بعد از انتشار كتاب منشاء انواع، نوشته داروین، جستجو كرد. از اینجاست كه دانشمندان علوم اجتماعی، می خواستند قلمرو تحقیقی كه صرفاً به جنبه بیولوژیكی محدود نشود را ارائه دهند. برداشت تیلور از فرهنگ و برداشت اسپنسر از جامعه به مثابه فوق ارگانیك، دو دیدگاه مهم در رده بندی كردن چنین قلمرویی بودند. از ین جهت، ارگانیسم به علوم بیولوژیكی مربوط می شد و فرهنگ جامعه (كه تا آن زمان كم و بیش چندان با یكدیگر اختلافی نداشتند) به علوم اجتماعی – فرهنگی مربوط می گردید.
در دوره ی كه این دو رشته در حال شكل گیری بودند، رفته رفته اختلاف نسبی در معنی بین فرهنگ و جامعه در بسیاری از نوشته های تخصصی تاثیر خود را برجای نهاد. تیلور و بواس، فرهنگ را برای تمام جنبه های رفتاری انسان اجتماعی (رفتاری هایی كه شامل رفتارهای نمادین و تولیدات معنی دار می شد) كه از نهادهای ژنتیكی و خصلت های ارگانیسم بیولوژیكی مستقل بودند، مطرح می ساختند. ایده های مربوط به پویستگی، خلاقیت، انباشت و انتقال استقلال فرهنگ از توارث بیولوژیكی، كلید واژه های تفهیم این موضوع بودند. در رشته جامعه شناسی، اگوست كنت و اسپنسر و هم چنین وبر و دوركیم، همان معنی را از جامعه ارائه می دهند كه تیلور از فرهنگ ارائه می دهد.
در یک دوره نسبتاً طولانی مفهوم فرهنگ و جامعه با اختلاف انسان شناسانه و جامعه شناسانه بدون شناخت مفهومی، اما عملی، هم چنان مورد بحث بود. انسان شناسان تمرکز پژوهشی خودشان را بر روی مطالعه جوامع نانوشتاری [جامعه های بدون پیشینه تاریخ شناسی] محدود می کردند و جامعه شناسان پژوهش خود را بر روی جوامع نوشتاری [جوامع با سواد]،‌ علی الخصوص جوامعی که در آن زندگی می کردند متمرکز می ساختند. به نظر نمی رسید که گامی جلوتر از این هم می توان برداشت. اکنون ما بر این باوریم که دانش و مصالح این دو رشته جدا از یکدیگرند و از این جهت لازم است تا تفاوت های بیشتر را کشف کرد تا سازمان های حرفه ای در مسیر بهره بردن جایگاه مناسبی پیدا کنند. چنین نیازی برای پژوهش عملی بسیاری از انسان شناسان در توضیح تشکل اجتماعی به مثانه بخش مهمی از فرهنگ و برای بعضی از جامعه شناسان در برداشت نادرست مقولاتی مانند ارزش ها، ایدئولوژی ها، علوم و هنر در ساختار اجتماعی سایه افکنده است.
از اینجا اختلاف تحلیلی دیگری شکل می گیرد. ما تعریف مفهوم فرهنگ را برای بهره برداری دقیق مفید می دانیم، زیرا انسان شناسی آمریکا خود را با انتقال پژوهش [از نسلی به نسلی] محدود ساخته و  خود را در شناخت محتوا و الگوی ارزش ها و ایده و سایر سیستم معانی نمادین رفتار انسانی به مثابه عوامل سازنده  درگیر نموده است.
از این جهت توصیه می کنیم که مقوله جامعه یا به طور کلی مقوله سیستم اجتماعی را اختصاصاً باید برای سیستم ارتباطی کردارهای متقابل افراد و گروه ها به کار برد. سخن گفتن درباره “عضو یک فرهنگ” می بایست در رابطه با حذف معنایی “عضو جامعه از فلان فرهنگ” هم قابل تفهیم باشد. از دلایل استقلال دو رشته وجود تنوع در جوامع خرد با داشتن اجزاء کوچک سازنده  فرهنگ آنهم از نگاه دقیق دوران ما است.
در حاشیه اضافه کنیم که تفاوت در تشابه تحلیل با مفهوم کهنه ارگانیسم که خط و مرز خود را در علوم اجتماعی با بیولوژی ترسیم کرده است، آغاز شد. مقوله ارگانیسم یک بار برای بیولوژیک و یکبار برای روانشناسی به کار گرفته شده و از این جهت، اخیراً به طور فزاینده ای جایگاه مهمی در تنش بین محتوای روانشناسی و بیولوژیکی را به وجود آورده است. از اینجا است که کاربرد گسترده مقوله ارگانیسم، مناسب یا متفاوت، اختلاف این دو رشته را نشان داد.
البته سخن گفتن از استقلال تحلیلی بین فرهنگ و سیستم اجتماعی به این معنا نیست که گفته شود که این دو سیستم با یکدیگر رابطه ندارند یا این که برداشت های متفاوتی در تحلیل کاربردی آنها وجود ندارد. باید در نظر داشته باشیم که هنگامی که به جنبه های فرهنگ و جامعه نظر می افکنیم، باید بدانیم که این دو از زوایای مشخصی ناظر بر یکدیگرند. با این حال اختلاف تحلیل برجای خود معتبر است و آن هم به این علت است که مشاجره ها بر سر کشف حقیقت باید به قوت خود باقی بماند. می دانیم که پژوهش های مهمی در این رشته صورت گرفته.  بدون تردید، مصلحت این است که مسیر اندیشه هر دو رشته را گسترش دهیم و داوری خود را بر این اساس بگذاریم که کدام یک موجب ارتقاء آگاهی می شوند. بهرصورت، بالاخره برای بار آوری دقیق تر دانش باید بپذیریم که کدام راه از مفهوم آفرینی ها برای کدام یک از این رشته ها مناسب تر و سازنده تر است. در چنین شرائطی است که می بایست جایگاه خود را در تفهیم بهتر روابط بین این دو رشته تعالی دهیم، پس مجبور نیستیم یکی از این دو رشته را ارجح بداریم.
بنابر این، باید دست از این کشمکش برداریم که آیا فرهنگ بهترین گزینه برای شناخت جامعه است یا جامعه بهترین گزینه برای شناخت فرهنگ٠ نمونه این کشمکش را در مورد توارث در “مقابل” محیط دیده ایم که البته دیگر اهمیت چندانی ندارد اما این که کدام یک بهتر کارکرد دارند و چگونه در یکدیگر تنیده شده اند، هنوز مورد توجه است. دیدگاه های سنتی انسان شناسی و جامعه شناسی می بایست در پیشبردهای متفاوت در دوران معاصر در یکدیگر ادغام شوند، ولی نهایتاً با تشریک مساعی هر دو رشته است که مشکلاات را می توان از میان برداشت (کروبر– پارسونز).
نکات زیر را آستین تورک ( Austin Turk) در رابطه بیانیه مشترک کروبر و پارسونز نوشته است. مقاله وی طولانی است، تنها همین یادداشت کوتاه از آن آورده ایم.
جامعه شناسان و انسان شناسان در حال حاضر با موضوع خود مختاری رشته تحصیلی خود روبرو هستند، موضوعی كه در تمام سطوح دوران های آموزشی از سال اول پژوهش های آكادمیكی تا بالاترین سطح مبانی تئوریكی با آن درگیرند. هاوارد بیكر، جامعه شناس، و سی دبلیو هارت، انسان شناسی است كه بین آنان موضوعات همگرائی و ناهمگرایی مطرح بود و همکاری در تقسیم کار و موضوعات روشنفکری میان آنان وجود داشت و از این جهت مسائل و روابط تاریخی دو رشته انسان شناسی و جامعه شناسی را کاملاً از یکدیگر تفکیک می نمودند.
نیازی نیست تا در اینجا تاریخ این موضوع را بررسی کرد. با این حال مبرم ترین مسئله مربوط به گسترش رشته انسان شناسی و جامعه شناسی است که به پیشرفت چشم گیری در علوم انسانی دست یافته اند. هدف این نوشته این نیست که نکات متضاد را مطرح کند، بلکه هدف این است که دیدگاهی که اخیراً از جانب دو تن از فرضیه پردازان برجسته – کروبر و پارسونز – در توضیح اختلاف بین فرهنگ و جامعه ارائه داده اند را بررسی کند. این نوشته به سه موضوع بنیادی درباره جامعه شناسی و انسان شناسی اشاره می کند:
١ – دسته بندی نمودها در رابطه با هستی انسان قابل بررسی اند زیرا صریحاً نه با عناصر “فیزیکی” و نه با ابزار مفهومی “فردگرایانه” قابل توضیح می باشند. هرکدام از آنها به دنبال کشف نیرویی برای پیشگوئی پدیده ها هستند.
٢ – هرکدام به دنبال شناخت مشترک در عرضیت ( modalities)، الگوها، سیستم ها و غیره – که با روابط درونی یا کردارهای افراد چه در لحظه و چه در دراز مدت سر و کار دارند – می باشند.
٣ – هریک از این رشته ها (انسان شناسی و جامعه شناسی) به طور کامل، هم با موضوعات فیزیکی (طبیعی) و هم  با الگوها – که آنها را به مثابه سازنده اجزاء به حساب می آورند – سر و کار دارند.
به طور کلی، انسان شناسان و جامعه شناسان کوشش می کنند تا دانش آینده نگرانه را با توجه به جنبه کنش انسان که با عضویت خود در سازمان گروهی و همراه با تجربه به دست می آید، گسترش دهد.
علیرغم ده ها و حتی صدها سال كار كه از جانب فیلسوفان و دانشمندان صورت گرفته، هنوز مقولاتی كه فرد بتواند از طریق آنها روابط منطقی بین مفاهیم علوم را بحث كند، تثبیت نشده اند. تمام دیدگاه ها بین شهودگرائی تا منتهی الیه جریان پازیتیویسم گسترده شده اند و تا كنون هم معیاری برای ارزش یابی اختلاف بین آنها ارائه نشده و هیچكدام از اینها هم داعیه دستیابی به آن “حقیقت” اصلی را نداشته تا آنرا معیار نهایی تلقی كنند. حقیقت ها در جایگاه خود همه اجتناب ناپذیرند، اما تعریف حقیقت و روابط بستگی به ابتدایی ترین مورد [گواه] در ایده ها دارد. پازیتویست افراطی در جایگاهی است كه بر استفاده از ایده ها تكیه می كند تا ایده ها را اثبات كند0 البته آنچه موجب بقای این وضعیت می شود این حقیقت است كه انسان به طور فلسفی و علمی تا آن اندازه نادان نیست پس هنگامی كه می خواهد پدیده ها را تجسس كند آنها را با ایده های نادرست تدوین نمی كند.
طبقه بندی سیستماتیك پدیده های شناخته شده موجب پیش شناخت همان پدیده می شود. در نتیجه، تاریخ رشته های علمی نشان از “توصیفات” اولیه طبقه بندی و نشان از “مراحل پیش نگرانه تئوریمند” دارند.
كروبر و پارسونز چیزی پیرامون تئوری نمی گویند. تئوری های فرهنگ و سیستم اجتماعی را به مثابه سیستم دسته بندی شده متفاوت مورد توجه قرار نمی دهند. کروبر و پارسونز تنها می گویند که ایده فرهنگ و جامعه هم در کنار یکدگرند و هم جدا از یکدیگر. گفته آنها نشان می دهد که  دو گونه تئوری رقیب روبروی یکدیگر ایستاده اند. بیانیه مشترک کروبر و پارسونز روند منطقی را طی نمی کند.

Kroeber and Parsons 1958 / ”The Concepts of Culture and Social System”, American Sociological Review, Vol 23
Turk, Austin 1962 / “An Examination of the Kroeber and Parsons Distinction Between “Culture and Society” in Sociology Quarterly Vol 3. No 2

Did you find apk for android? You can find new Free Android Games and apps.